| |
| جمعه 26 تیر ماه سال 1383 |
| کمک |
سلام می دونین وقتی یک نفر نمی تونه بنویسه چه احساسی داره ؟ می دونین خسته شدن از زندگی چه حسی داره ؟ می دونین بی تفاوت شدن نسبت به همه چیز چه حسی داره ؟ تاحالا شده سعی کنین یک کاری رو انجام بدین و هرچی تلاش می کنین اون چیزی که میخواین نشه ؟! تاحالا شده دست به هرکاری که می زنین واسطون تکراری باشه و قبلا اون رو انجام داده باشین ؟! من الان دقیقا همین حس رو دارم هرچی بیشتر سعی می کنم ، کمتر نتیجه می گیرم ! چی کار کنم ؟ |
|
| |
| یکشنبه 14 تیر ماه سال 1383 |
| جنگ زده |
-- شماره ۱۴۶ ! (مردی شکسته و رنجور بلند شد ) ** منم ، بله اومدم ! -- این دارو رو باید آزاد تهیه کنی ، نمی تونیم بانرخ بیمه ای بدیم . ** آخه ... ، حالا قیمتش چنده ؟ -- ۱۵۰۰۰ تومان . ( کلی جیب هاشوگشت ، بالاخره به زور جور کرد ، یه برق خوشحالی اومد تو چشم هاش ) ** بفرمائید ! -- اینهم آمپول شما . ** ۱۵۰۰۰ هزار تومن برای ۱ دونه آمپول ؟ خیلی گرونه !! -- اگه نمی خوای پسش بده ؟ (سرش رو انداخت پائین و رفت ) ( موقع تزریق آمپول از شدت درد از هوش رفت ، البته دیگه عادت کرده بود ، آمپول باید تو استخون تزریق میکرد . موقعی که به هوش اومد به فکر عمیقی فرو رفته بود ) ای کاش شهید می شد . ای کاش میتونست خودش رو راحت کنه ! ای کاش هیچوقت جنگ نرفته بود
|
|
| |
| پنجشنبه 11 تیر ماه سال 1383 |
| ِوطن پرستی |
تمام نیروی بازویش رو جمع کرد ، چرخاند ، چرخاند و بعدش سنگ رو ول کرد . به نزدیکی ماشین دشمن رسید حالا نوبت یک سنگ دیگر بود . دوباره ... ناگهان سوزش عجیبی توی قلبش پیچید . هم درد داشت و هم احساس سبکی ، احساس خوبی بود . تمام غصه ها از سوراخ گلوله توی قلبش بیرون می ریخت . غصه داغ پدر و برادرانش غصه بمباران منزل مادریش غصه عشق به دختری که چند ماه پیش همین سوزش رو توی قلب پاکش احساس کرده بود . غصه ...
دیگه راحت شد ، دیگه غصه نداشت به همه چی رسیده بود
فقط یک غصه داشت . غصه خاکی که به خون هم وطناش قرمز می شد . |
|
| |
| دوشنبه 8 تیر ماه سال 1383 |
| اشک دختر |
دیگه رمقی نداشتم ، حتماْ باید تزریق می کردم تمام استخونام درد می کرد . یاد اولین روزی افتادم که با خنده پک به سیگار دوستم زدم . یاد اولین روزی افتادم که سیگار رو گذاشتم کنار و بجاش تریاک رو ... یاد اولین روزی افتادم که صدای خنده دخترم تمام وجودم روشاد کرد . یاد اولین روزی افتادم که تصمیم گرفتم برای همیشه ترک کنم . یاد اون روزی افتادم که برای مواد گردنبند طلای ظریف دخترم رو ... یاد اون روزی افتادم که زنم منو از خونه بیرون کرد دخترم چه گریه ای می کرد . دیگه طاقت نداشتم ...
مادر رو به دخترش کرد و گفت : یاد اون روزی افتادم که پدرت اومد خواستگاریم مردخوبی بود ولی حیف که معتاد بود خدابیامرزتش .... |
|
| |
| چهارشنبه 3 تیر ماه سال 1383 |
| بازنده |
دیگه چیزی ته جیبش نمونده بود . با خودش گفت : این بار دیگه دفعه آخره ، خدا خودت کمکم کن که ببرم ولی بازهم ... همه چیز رو از دست داده بود ، حتی سر کفش هاش هم قمار کرده بود . وسوسه قمار بازهم قلقلکش می داد . ناگهان برق شادی تو چشم هاش دیده شد . نگاه ولع آمیزی به تنها دارایی که داشت انداخت . دخترک بیچاره یک لحظه احساس غریبی کرد . این دفعه از نگاه باباش خیلی می ترسید .
|
|