| |
| یکشنبه 30 آذر ماه سال 1382 |
| مرد سالار |
پدر راهنمایی می کرد و پسر در حالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش می کرد .
-- زن مثل گردو می مونه باید خردش کرد و بعد مغزش را درآورد و جوید .
-- زن مثل زعفرونه باید حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده
-- زن مثل نمد میمونه باید یک نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید تو سرش تا شکل بگیره
-- زن مثل ……………
پسر فریاد کشید : مواظب باش داره می سوزه …
پدر دستش را گزید و برسرش کوبید و گفت : خدا به دادم برسه این عزیزترین لباس مادرته !! |
|
| |
| سه شنبه 25 آذر ماه سال 1382 |
| گرسنگی |
-- طفلک بیچاره ! معلوم نبیست از گرسنگی مرده یا از سرما !
-- حتماً یکی از این بچه های خیابونه که از دست مامورهای جمع آوری دررفته .
×× دومی جمله اش رابا چنان لحنی ادا کرد که گویا در مورد موجودی غیر انسان حرف میزند ، گویا کسی داستان دخترک کبریت فروش را برایش تعریف نکرده بود . ×× |
|
| |
| یکشنبه 23 آذر ماه سال 1382 |
| باران |
ماهی از آیینه ی چشمه ی باغی جوشید
بی خبر از همه جا
گفت به باران باران !!
نام باران همه با می بارید
شوق باران همه جا پیدا بود |
|
| |
| شنبه 22 آذر ماه سال 1382 |
| زندگی |
خدا شکر سالم است ، چشم ها و دست ها و پاهای کوچکش همه در اندازه های کوچکتر و لبخند شیرینش دورانی سختی را به پایان رساندی و موجود زنده ای را درخود پروراندی و به خواست خداوند به او زندگی بخشیدی و اکنون معنابخش یکی از زیباترین کلمات عالم هستی مادر
|
|
| |
| سه شنبه 18 آذر ماه سال 1382 |
| ماندن یا نماندن |
روزهای بودنش همه با او بیگانه بودند ، کسی نه شاخه گلی میاورد ، نه برایش می خندیدند و نه می گریستند . وقتی رفت ، همه أمدند ، برایش دسته گل آوردند ، سیاه پوشیدند و از رفتنش گریستند . شاید تنها جرمش نفس کشیدن بود . |
|
| |
| سه شنبه 18 آذر ماه سال 1382 |
| فالی از دفتر سهراب |
مادرم چاقو را در حوض نسشت ماه زخمی می شد . |
|
| |
| دوشنبه 17 آذر ماه سال 1382 |
| سوختن |
۱۵۰ سال ، مدت زیادی است ، یاد آن روزهای اول می افتم . با چه اشتیاقی سر از خاک بیرون درآوردم ، چقدر روز شماری کردم تا بزرگ شوم ، چه آرزوهایی که نداشتم ، زندگیم لبریز از شور و امید بود . وقتی بزرگ و بارور شدم ، در محله شده بودم وعده گاه عشاق ، ماوای مسافرها ، بچه های محله یواشکی میوه هایم را می چیدند و این چه غارت دلپذیری بود !! چه قلب های تپنده ای که روی من حک می شد ، هرچند گاهی خود عشق ها چندان پایدار نبود ولی من یادگاری هایشان را حفظ می کردم . و حالا آن اسم ها و یادگارها همه خشکیده است و من دیگر یک درخت نیستم ، یک تکه چوب تو خالیم که فقط ریشه در خاک دارد ، ریشه ای که توان جذب زندگی را از دست داده است . آهی جانسوز از درخت بلند شد . صبح همه اهالی با تعجب شاهد سوختن درخت بودند !!
|
|
| |
| دوشنبه 17 آذر ماه سال 1382 |
| ترمز |
مرد پایش را روی ترمز گذاشت . اتومبیل با صدای ناهنجاری ایستاد . سرش را از پنجره بیرون آورد و دهانش را باز کرد ............ صدای عصای سفید روی آسفالت سرد خیابان صدایش را برید . |
|
| |
| دوشنبه 17 آذر ماه سال 1382 |
| قول |
هیچ یک قول نداده بودند . تمام عمر منتظر ماند . ایمان تنها ناجی اش بود . می دانست که خواهد شنید ؛ بالاخره روزی گفت : دوستت می دارم می دانست که دیگر به هیچ قولی نیاز نیست ! |
|
| |
| دوشنبه 17 آذر ماه سال 1382 |
| ماندن |
گفت : سلام ! گفتم : سلام ! معصومانه گفت : می مانی ؟ گفتم : تو چطور ؟ محکم گفت : همیشه می مانم ! گفتم : می مانم .
روزها گذشت . روزی عزم رفتن کرد . گفتم : تو که گفته بودی می مانی ؟! گفت : نمی توانم ! قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم ! |
|